تبليغاتX
آزادلیق عسگری
آزادلیق عسگری
اوزگورلوک اوغروندا چالیشیر
عشق و دوست داشتن

. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد . 

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ? بر خلاف غريزه ها ?  هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش  روز و روزگار را دستي نيست .

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد :? شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد ?.

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و  استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ? ديدار وپرهيز ? زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك ? خود جوششي ذاتي ? است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از   انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي  و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست . اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از ? آشنا شدن ? است كه ? خودماني ? مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به  چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ? ايمان ? در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف  همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد  . دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند . عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ? فهميدن ? و ? انديشيدن ? نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در ? دوست ? مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان .عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن ،نوتر. عشق نيروئي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ، و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جاودانه آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد كه همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه? در هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند ? كه حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد  معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن  ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .عشق ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مي ستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را ?  انتخاب ? مي كند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج .عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك ?  اغفال ? بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روز مرگي كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ، سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن ? همزباني در سرزمين بيگانه يافتن ? است .در تئاتري ? قهرماني ، در برابر پادشاه ، براي نمايش تيزي و قدرت شمشيرش ، ميله فولادي را گذاشت و با يك ضرب شمشيرش ،دو نيم كرد و همه به حيرت افتادند ، پادشاه حرير لطيف و نرمي را ?  كه همچون پاره ابر سپيد صبحگاهي لطيف و سبك ? در هوا رها كرد و پرده حرير در حاليكه همچون توده متراكم رودي در فضا به آرامي و زيبايي و ظرافت روح يك شاعر ، باز مي شد و مي شكفت ، پادشاه ، بنرمي و آهستگي و وقار و اطمينان ، شمشيرش از ميانه آن گذر داد و ، بي آنكه احساس كمترين مقاومتي كند ، پرده حرير دونيم شد و هر نيمه اي در فضا ، بسويي رفت و از عبور شمشير از قلب پرده ابريشمي حرير ، كمترين چيني بر آن نيفتاد و گويي گذر شمشير را از ميانه خويش احساس نكرد ، و شمشير نيز چنان مي گذشت كه پنداري از قلب پاره ابر صبح بهاري ، يا توده سپيد دودهاي سيگار شاعري ، غرقه در اثير خيال ، مي گذرد !

آه ! كه عاجزم از ? الف و نشر مرتب ? ساختن كه عشق كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير . معذورم داريد كه نمي  توانم . من حوري ماسينيونم كه در برابر اين چيزها پريشان مي شد . ظرافت ، لطافت ، هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي تر و غير عادي تر و غير زميني تر  و غير مفيد تر دارد روح او را ببازي مي گرفت. اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اينجوري نيست ? پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف مي زدم ! آتش عشق ؟! آنهم در خدا ؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ، سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه بدست آوردن ندارد ، كه بكار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه  بيم و اميد ندارد ،كه مرگ و حيات ندارد ، كه قفس ندارد ، كه  انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبير و تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد كه ضرورت و مصلحت و فايده و ?چرا? و ? براي? و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم ? ندارد .آتش است و نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است ?

? اسب ?ها ! بله ، گفتم بعضي روح ها مثل اسب اند . هر اسبي نقطه تحريكي دارد ، گاه اسبي با خشن ترين تازيانه ها اخم به ابرو نمي آورد ، اگر نيشتري هم به بغلش فرو بري حس هم نمي كند ، حس كه مي كند اما تكان نمي خورد . مثل اينكه حس نكرده است . اما همين اسب يك يا چند نقطه اي يا نقاطي بر روي گردنش ، پشتش ، سينه اش ، زير گلويش ، كه با كوچكترين اشاره نوك انگشت كوچك ، ناگهان رم مي كند و همچون پرنده اي كه ناگهان بهراسد ، پر مي گشايد و مي پرد . چنان جنون سرعت مي گيرد كه هر سوار كار ماهري را بزمين مي اندازد ، هر مانعي را كه در سر راهش سبز شود رد مي كند ، جست مي زند كوه و دشت و دره و رود و تپه و ماهور و دريا و شهر و  هر چه و هر كس و هر جا را كه هست ، مي برد و مي زند و مي شكند و مي اندازد و مي رود تا ? از پا در آورد ، تا از چشم گم شود ?. و من ، احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب ، اما نه اسب گاري ، در شكه ، و نه اسب سواري و كرايه . اسب بي زين و برهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زدن بر خوي وحشي . نه كه دهنه برنگيرد ، چرا اما بسختي ، به خطر ، دير ? راست است ، خسته كننده اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين ? كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها ? توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه دردناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند بادها را پشت سر گم مي كند و از صداي تندرها ي آسمان سبقت مي گيرد و همچنين تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم فرو مي رود و در يك چشم زدن ، شاهزاده اي در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فراز از سرزمين غربت زمين و گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد ، و از بيم اسارت در چنگ سوداگران و برده فروشان اين سيه بازار ، عزم ديار خويش كرده است به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند ? مي برد ، درگاه بلندي كه بردامنه كوهستان مغروري نشسته است كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش ، خدشه هيچ   نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيافتاده و به مزبله هيچ ? فهم ? تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است .عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و ? خود پا? و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست . اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .عشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما دوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هرگاه آنكه ? دوست داشتن ? را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد و در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد . و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه تعارف و ادا واطوار ، و اين ، هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا ست . كه  آن لكه را از روي آينه پاك كن ! تا آينه كه ديگر چهره مرا در خود نخواهد ديد به عبث مي گويد :? آه ! آيا اين لكه را  پس از من پاك خواهي كرد ؟ آيا لكه ديگري بر آينه خواهد گشت ؟ نه نه نه ! پس از من ، سراسر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام صحفه آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه بگويم ؟ آينه را بشكن ! ريز كن .

2 Yazılmış  84/09/10Saat 9:13  Yazar آزادلیق عسگری  | 

تعریف دوستی

تعریف دوستی: دوستی رفتار متعادلی است که در یک  اتباط عاطفی دوجانبه بروز می دهد دوستی احساس سبک وارامی از تعلق خاطر است که در جریان ان شب  خواب ارام  داریم. هیچ گونه علامتی از ناخوشی نداریم ارتباط عاطفی دو جانبه است یعنی مااحساس تعلق خاطر ومحبتی با کسی داریم وبه کسیب علاقه داریم  و توقع  پاسخ مناسب داریم  و به قول باباطاهر: چه خوش بی مهربانی هردو سر بی! با چنین تعریفی اگر دوستی های ما پاسخ مثبت نگیرد قطع خواهد شد . دوستی حالتی  از عاطفه و توجه به فرد است که تمام ویژگی های او را دوست داریم همه ی نکات او رامثبت میبینیم اصلا ما کسی را که  دوست داریم به همین حال که هست همه نقات مثبت ومنفی او را می پذ یریم.

دوستی احساس لطیفی است که موجب انبساط خاطر می شود . اگر فر توجه طرف خود را نبیند مسئله ای نخواهد بود و تحمل می کند دوستی احساس خوشایندی است که  مانع پیشرفت ما در زندگی نمیشود بلکه عامل ترقی است . همه ما همیشه افرادی را دوست داریم و حین این دوستی و محبت زندگی خود را ادامه می دهیم .در گذر زمان با ااحساس دوستی حالا خوبی داریم و سر درد  ورنگ رخساره زرد نداریم . وقتی دوستی به اوج خود می رسد تعریف رفتارو احساس مبالغه امیز ان عشق خواهد بود.که در این حال مضر استد حالاین سوال پیش می اید که چگونه این احساس را کنترل کنیم وچه کار کنیم تا دوستی ها به ما  ضرر نرساند؟

برای جواب این سوالد براشتی از صحبت هایی دانشجویانی را ارائه می دهیم که در گفتمان مجله نگاه آزاد  دانشگاه مرودشت با عنوان ارتباط دختر و پسر شر کت کردند و راهکارهای ارائه دادند که وضع مطلوبی را در روابط مربوط به دختر پسر نشان می دهدکه در زیر به ان اشاره شده است.

 

* شناخت واقعیت های جنس مخالف در این زمینه بهتر است به گونه ای عمل کنیمک که واقعیت های جنسمخالف را بخوبی بشناسیمو بر اساس این رفتار عملمان را تنمظیم کنیم و به افراد بهترین راه شناختن جنس مخالف شناختن دقیقتر واقعیت وجودی افراد از جنس مخالف است.

برای جنس مونث شناخت پدر برادر عمو ودایی و ممثال این افراد می تواند تا حد زیادی واقعیت های جنس مخالف را تا حدودی نشان دهد برای جنس مذکر نیز واقغیت ها مشاهده شده از مادر خواهر عمه خاله وامثال اینها می تواند واقعیت وجودی جنس مخالف باشد.

 

  • اجتناب از خیال پردازی و تصور رویائی از جنس مخالف یکی ازمشکلات مر بوط به روابط بین دو جنس داشتن  تصورات خیالی ازیکدیگر است.گاهی دختران و پسران از یک فرد خیالی تصویری خیالی و کاملا غیر واقعی می سازند و با آن تصویر زندگی می کنند برای دختر ها گاه یک پسر با تمام ضعفها و محدودیت ها و همچنین ناپختگی ها و رشد نایافتگی ها به شکل شاهزاده ای که سوار بر اسب سفید ی از راه رسیده و او را به سرزمین رویاها می برد تجلی پیدا می کند. ویا برای آقایان افکار دختری احساسی  با بلند پروزی های زنانه اش چنان تجلی پیدات می کند که تنها چشم هایش او را می بیند و حتی حاضر به در آوردن  قلب مادرش می شود . بنابراین در یک ارتباط مطلوب بهتر از رویا پردازی در مورد جنس مخالف بشدت اجتناب کنیم. انسان می تواند فردی را بسیار عمیق دوست بدارد ولکناین دوست داشتن نباید موجب کوری وکری انسان شود.
  • حفظ خونسردی و صلابت شخصیت در هنگام برخورد با جنس مخالف بهتر است خونسردی خود را حفظ کنیم . هیجانات مختلف را از خود دور کنیم وچنین امری از دو طریقامکان پذیر است . اول اینکه تلاش کنیم جنبه ارادی اعمال  را افزایش دهیم . انسان هائی که خود را به به دست امیال و راحتی ها می سپارند  معمولا تسلط خوب و کافی بر اعمال خود ندارند . دوم اینکه از طریق تمرین و حفظ خونسردی  به هنگام مواجه شدن با جنس مخالف تلاش کنیم به  سطحی از کنترل رفتار دست یابیم که در آن  خونسردی و صلابت کافی در برخورد با جنس مخالفرا داشته یاشیم.
  • مشورت  با خانواده در بسیاری ازموارد دوستی هائی که باعث زیان و صدمه زدن و لطمه وارد کردن به افراد می شود به صورت غیر آشکار است  و خانواده ها  اطلاعی از این موضوع ندارند.               افراد جمع به این نتیجه دست پیدا کردند  که بهتر استر وابط خود را با جنس دیگر با خانواده خو در میان  گذارند تا بدین وسیله ابتدا بتوانند از تجربیات ونظرات خانواده خویش  بر خوردار باشند که 0خود بسیار  مفید است و خانواده  نیز بهتر پتواند به انها  در داشتن یک رابطه صمیمی بدور از احساسات خورد کننده وباکه سازنده کمک کند .در این مورد  بعضی از افراد از عکس اعمل خانواده هادر رابطه با این موضوع صحبت کردند که با بحث به این نتیجه رسیدند که می توان با صحبت کردن با افرادی از خانواده خویش و در جریان قرار دادن انها از این موضوع وبحث در این زمینه  و بیان  منظور خویش این امر را بر طرف کنند.
  • نداشتن رفتار سبک خود نمایی و جلب توجه جنس مخالف در مجامع  مختلف توصیه  می شود که دختران و پسران از داشتن رفتار سبک مبتنی بر جلب توجه جنس مخالف دوری گزینند که البته گاهی هم مورد اعترضقرار می گیرد بعضی از دختران در مقایسه خود با دیگران به این نکته اشاره میکنند انهائی که رفتارز آنچنانی در پیش منی گیرند وخود را به اشکال مختلف به جنس مخالف عرضه می کنند در زندگی موفق تر هستند و. بسیار زود ازدواج می کنند و تشکیل زندگی  می دهند در حالیکه ما با داشتن رفتار سنگین پیوسته دچار تنهائی و دور افتادن  از ازدواج می شویمچنین عبارتی به نوعی برای این دختران راهنمایعمل قرار می گیرد و آنها را دچار تعارض بین حفظ حرمت عفت و رفتار از یک سو وداشتن یک رفتار خود نمایانه مبتنی بر جلب مشتری ازسوی دیگر می سازد.

ما با توجه  به مباحثی که به میان آوردیم به این نکته اشاره می کنیم که انسانی که دارای اهداف و آرمانهایانسانی خویش است / هرگز از این وضع دچار تعرض نمی شوند .او به دنبال همسری پاک و عفیف است اما کسی که از طریق نمایش دادن  اندام ها و ظاهر  خود پسری را بسوی خود جلب می کند  قطعا باید کسی را شکر کره است چیزی را جز امیال حیوانی نمی شناسد. توجه به این آیه کریمه الهی که می فرماید زنان نا پاک از آن مردان نا پاکند و مردان ناپاک ازآن زنان  ناپاکند و زنان پاک ازآن مردان پاک و مردان پاک از آن زنان پاکند. اشاره به همین نکته است اگرارزشهای عالی انسانی مانند عفت ایمان پاکدامنی خوش قلبی و سلامت نفس برای کسی که معنا پیدا نکرده باشد او می تواند زندگی خود را با تمایات سطح پاین تر و حتی رسیدن به تمایلاتو لذت های بدنی سامان دهد اما کسی که به سطوح بالاتر دست پیدا کرده باشد هرچند که مدتی نیازهای جسمانی او به تاخیر بیفتد لکن حفظ ارزشهای انسانی او را کفایت می کند.

 با توضیحاتی که دادیم عشق را میباید عامل تکامل بخش انسان بدانیم بنابراین  باید آن را از ارضای نیاز های معمولی  و مشترک انسانی متمایز نماییم عشق پدیده الهی است وعاشق ومعشوق به هیچ عنوان از همدیگر خسته نشده و درهر لحظه در کنار هم بودن صفتی جدید نکته ای زیبا حسی جدید را در خویش چیدا می می کنند و این جستجو بدون پایان است  تا به کمال برسند. اگر ما برای رفع نیازهای خود به چیزی یا انسانی نیازمند باشیم نیاز ما به ان شئی یا انسان نوعی وابستگی ایجاد می کند ولی این وابستگی را نباید با کشش عاشقانه یکی بدانیم. این را باید از نوعی هوای نفس بدانیم حال آنکه عشق را باید را باید از جمله صفات برتر ومتعالی انسان بدانیم هدف ارضای نفس خویشتن است ولی هدف عشق بقا و و حضور معشوق است حتی اگر به فنای عاشق بینجامد بنابراین ملاک مشخص برای تمیز عشق و کشش امیال در همین است  که عاشق در صدد رضایت معشوق استنهرضایت خویش عاشق وقتی با معشوق کامل مواجه می شود می خواهد همه چیز خود را فنا کند و به او بپیوندد و عبارت معروف حافظ که می گوید:

    

   میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست

                 تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

با  این توصیف عشق یک انسان به انسان دیگر را از تمایل و کشش مبتنی بر نیاز های وی منفک و مجزا کرد . به این ترتیب است که اگر فردی نشانه ای از عشق را در دل خویش نسبت به فردی دیگر دارد می باید  در درجه اول به معشوق خویش بیندیشد نه به خویشتن خویش.

 اگر برای ارضای تمایل خود معشوق را قربانی کند باید مطمئن باشد که این عشق نیست بلکه یک کشش از نوع حیوانی است.

 

 

2 Yazılmış  84/09/10Saat 9:12  Yazar آزادلیق عسگری  | 

21 آذر

 

 

شهید سید جعفر پیشه وری

21 آذر
نيگار خياوي
nigar_xiyavi@yahoo.com


چؤللره دوشموشم؛ هاوا گليب باشيما آي ائللر!
دئمه يين هاوامي ايتيرميشيم؛ گولمه يين منه


گونلرين بير گونو گلدي بير كيشي
جان جان دئييب
باشلاديق آغير بير ايشي
او گوندن بري 58 يول دارا چكيلديك
ايليم ايليم ايتيليب٬ سورگون سورولدوك


دئمه يين هاوامي ايتيرميشيم؛ گولمه يين منه
بير گون گلين كؤچوردوم
او گونه دك 33 يول واغزاليني دارا چكميشديلر
آتام باربار باغيردي
آغ گرده ييمه قارادان اؤرپك سالدي
دئدي : «واغزالي سيز گلين كؤچمز
بو توي٬ بو دويون آخير بره بيتيرمز
منيم قيزيم هاواسيني ايتيرمز»


قينامايين آي ائللر؛ گولمه يين منه
دئمه يين اؤزومو ايتيرميشم
اؤزومدن اؤزوم كوسموشم


بو مويدو آتامين خئير دوعاسي منه
بو مويدو ائل بولاغيندان سرين سولارين شيرين شيرين آخماسي منه؟


اينانديرين مني آي ائللر؛ اينانديرين
بئله دولانديرين مني آي ائللر؛ دولانديرين


سيز قولو باغلي قوللار…
يه هر سيز آتلارا اوتوران قيزلار؛ اوغوللار
سيز مي دئييلدينيز ياللي گئتدينيز؟
ياشيل دره لري سيخيب؛ اولو داغلاري آشدينيز
سيوري قايالاري ياريب دلي دنيزلردن داشدينيز
دوغان قيزلاري بيزه گلين گتيرن سيز مي دئييلدينيز؟
ار اوغلانلاري آرماغان گتيرن سيز مي دئيليدينيز؟


گؤزومون تيتره ين ياشلاري؛
اته ييمين اسن گوللري
ائعدام عسكرلرينين چكمه لرينده دالغالاندي
اللرين توموب مات قالدي
اوره ييمه قان دامدي؛ سوسوز ديليم ياندي
58 يول ساچيمي هؤردوم آچيلدي
هؤردوم آچيلدي
يئنه هؤردوم…
ائعدام مئيدانلارينا ايته لنن ايگيدلر گؤردوم


آمما بو گئجه …
بو گئجه گلينلر گرده كلرده گؤزله يير…
قيرميزي دوواقلاردا گيزله نن واغزاليني گؤزله يير..


بو گون دوغان كؤرپه لر
وطن آدلي بير يئري كسيلن گؤبكلرينده سيزلايير…
اوي … كؤرپه لر سيزلايير.

 

2 Yazılmış  84/02/31Saat 20:16  Yazar آزادلیق عسگری  | 

BU DERT BENİ ADAM EDER

BU DERT BENİ ADAM EDER

Eğri büğrü bakar oldum
Şaşkın oldum,sakar oldum
İkide bir yüreğimi dağa taşa diker oldum
Şunca yıldır karanlıkta göz kırpmaktan bıkar oldum.

Benim annem şeker annem gençlik elden gitti gider
Gece gündüz dolaşırım tenhalarda menhalarda
Benim annem güzel annem beni beni beni koyver

Sağ yanımda bir sızı var sol yanımda dağlar duman
Altı patlar, altı patlak bu dert beni bu dert beni verem eder.

Dama çıktım damdan düştüm
Kılıç kestim rakı içtim
Şahin oldum, keloğlanın külahını kaptım kaçtım
Yare ağlar, güler uçtum
Yarı yolda yorgun düştüm.

Benim annem kadın annem bu nasıl iş bana de hele
Gece gündüz düşünürüm tenhalarda menhalarda
Aman annem güzel annem beni beni beni koyver

Sağ yanımda bir sızı var sol yanımda yandım Allah
Altı patlar altı patlak bu dert beni bu dert beni adam eder.

Söz : Ataol Behramoğlu
Müzik : Ahmet Kaya

2 Yazılmış  84/02/31Saat 19:36  Yazar آزادلیق عسگری  | 

DOST

DOST

Benim sevdalarım yeni filizlenir
Doymasada toprak can, can içinde
Şu kara günlerim yeni beyazlanır
Doymasada yürek can, can içinde

Gül yüzlü gül destim
Pirim ben sana küstüm
İnan değil sana kastım
Cahille sohbeti kestim
Dost, dost

Filizlerim kokar gül deste gibi
Bülbül figan eder sanki yasta gibi
Benim deli gönlüm yine hasta gibi
Artar eksilmiyor can can içinde

Gül yüzlü gül destim
Pirim ben sana küstüm
İnan değil sana kastım
Cahille sohbeti kestim
Dost, dost.

Söz : Hüseyin Karakuş
Müzik : Hüseyin Karakuş

2 Yazılmış  84/02/31Saat 19:32  Yazar آزادلیق عسگری  | 

BAŞKALDIRIYORUM
 

 

 

BENİ TARİHLE YARGILA

 

"Titrek bir mum alevinin havaya bıraktığı bulanık bir is,
Ve göz gözü görmez bir sis değildik biz
Beni bilimle anla iki gözüm, felsefeyle anla,
Ve tarihle yargıla..."

Bal değildir ölüm bana,
İdam gül değildir bana,
Geceler çok karanlık,
Gel düşümdeki sevgilim,
Ay ışığı yedir bana...

”Ahh... Ben hasrete tutsağım,
Hasretler tutsak bana
Bıyığımdan gül sarkmaz,
Bıyık bırakmak yasak bana,
Mahpus bana, sus bana.
Yağlık ilmek boynuma...
Sevgili yerine
Koynuma idamlar alır, idamlar alır yatarım,
Ve sonra sabırla beklerim,
Bulutları çekersiniz üstümden,
Suçsuzluğumun yargılayıcılarını yargılarsınız,
Ve o güzel geleceği getirirsiniz bana...
Ölüm tanımaz işte o zaman sevgim,
Tırnaklarımı geçirip toprağın sırtına, doğrulurum,
Gözlerimde güneş koşar,
Ve çiçekler ekersiniz, çiçekler ekersiniz toprağıma...”

Duygu bana, öykü bana,
Roman gibi her an bana
Hücremde yalnızım gel,
Gel düşümdeki sevgilim,
Soyunup hazırlan bana.

“Biraz sonra asmaya götürecekler beni,
Biraz sonra dalımdan koparıp öldürecekler beni,
Hoşçakalın sevdiklerim;
Dört mevsim, yedi kıta, mavi gök...
Bütün doğa hoşçakalın...
Hoşçakalın sevdalılar,
Çocuklar, üniversiteliler, genç kızlar,
Sonsuz uzay, gezegenler ve yıldızlar,
Hoşçakalın...
Hoşçakalın senfoniler, oyun havaları,
Sevda türküleri ve şiirler.
Bildirilerimizin ve seslerimizin yankılandığı şehirler.
Dağlarında yürüdüğümüz toprak,
Yalınayak eylem adımlarıyla geçtiğimiz nehirler hoşçakalın...
Hoşçakalın ağız tatlarım;
Sıcak çorbam, çayım, sigaram...
Havalandırma sıram, banyo sıram, kelepçe sıram...
Parkamı, kazağımı, eldivenlerimi, ayakkabılarımı,
Ve kalemimi, ve saatimi,
Ve kavgamı bıraktığım sevgili dostlar
Hoşçakalın, hoşçakalın...”

Dostum bana, sevdam bana,
Soluğunu geçir bana,
Uyku tutmuyor gözüm,
Anılar sıraya girdi.
Gel anne süt içir bana.

”Hoşçakalın anılarımı bıraktığım insanlar,
Mutluluğu için dövüştüğüm insanlar,
Yedi bölge, dört deniz,
Yedi iklim, altmış yedi şehir,
Okullar, mahalleler, köprüler, tren yolları...
Deniz kıyıları, balıkçı motorları, takalar,
Asfalt yolu boyu dizilmiş fabrikalar,
Ve işçiler ve köylüler...
Hoşçakal ülkem
Hoşçakal anne, hoşçakal baba, kardeşim,
Hoşçakal sevgilim, hoşçakal dünya,
Hoşçakalın dünyanın bütün halkları,
Sınırlı olmayan mekâna,
Sınırlı olmayan zamana gidiyorum ben;
En sevda halimle, en yaşayan halimle,
Gidiyorum dostlarım,
Hoşçakalın, hoşçakalın...
Beni yaşamımla sorgula iki gözüm,
Beni yüreğimle, beni özümle,
Bilimle anla beni, felsefeyle anla beni,
Tarihle anla beni,
Ve öyle yargıla.

Söz : Ersin Ergün
Müzik : Ahmet Kaya

 

DENİZİN ARDI ÖZGÜRLÜK

DENİZİN ARDI ÖZGÜRLÜK

Ne demeli şimdi
Bir çiğdemin toprağı yırtışını seyredişim
Göğe mi dokunmalı, ucuna mi körpe filizin
Öyleyse karanlık sokaklarda koştuğumu düşün
Ay gene bir kadın gibi sarkıyorken denize
Dirseklerimle böğrüme gömdüğüm titremeyi düşün
Oradan göğsümü kaplayışını soğuk bir terin
İlk sözcüğü anlamla birleştiren çocuğu düşün
Onun kavradıkça derinleşen şarkısını
Vay perçemle günün huysuzluğu dolaşan kısrak
Vay acemi öpüşlerden gövdeme boşalan acımtırak haz
Telaş, kıvranış parıltılı gözlerdeki atılganlık
Ya görevin ne senin görevin
Oynaşmak değil mi içimdeki savaşmak duygusuyla
Ve benim nevresimim kararmışsa kirden, rutubetten
Sarhoşsam gülümseyişlerden ağlayışlardan
Ve kaynak sularıyla üstüme yağan aydınlık hulyaları
Senden gelen ısıyla koruyorsam
Ne demeli simdi
Ey serçelerin sabahlarla doluştuğu cıvıltı
Ey bir romanın olur olmaz yerinde dikkatti çeken hayal
Kalbimi çevreleyen sevda gözeneyi
Acıyış, şefkat, umursayış, hırçınlık seli
Beni düşün öyleyse
Beni hayretin ve karanlığın eşiğinde
Beni fitillerde başlayan bir fısıltı
Anında ilk satırı yazarken bir bildirinin
Kulaktan kulağa dolaşan haberlerin bağrında
Beni dar camlarda değil
Bir bulutun seyrinde düşün
Burada ortasında sıçraya sıçraya kabaran alevlerim."


Müzik : Ahmet Kaya
Şiir : Nihat Behram

2 Yazılmış  84/02/28Saat 19:23  Yazar آزادلیق عسگری  |